|

پيامبران بيجان
1
مشهديعينالله يك تخته چوب ديگر از كنار پاش برميدارد و همينطور كه دارد آن را توي قوطي حلبي جلوي پاش ميگذارد، چندبار ته چوب را ته قوطي ميكوبد تا براي خودش جابازكند.
-آخرش پاكدلام كركرهي مغازشو دادپايين.
جرقههاي قرمز كه از روي آتش بالاميزند، صورتم را عقبميكشم و به دستهاي او خيرهميشوم كه لرزانلرزان كلاه ماشيرنگ را از روي موهاي فردار جلوكشيدهاش برميدارد.
-كارگرايي كه داشتن فاضلاب اطراف بازارچه رو ميكشيدنم ديگه جمكردن. ميگن شهرداري گفتهبوده، اگه كارشونو نصفه ولكنن، چيزي بشون نميده. انگاري اونام گفتن ديگه برنميگردن.
دست مياندازد، شال كاموايي طوسي را از دور گردنش بازميكند و به ماشينهاي اوراقياي كه همينطور كنار هم رديفشدند خيرهميماند.
به بازارچه كه رسيدم، شعاعهاي كجكج نور خودش را از دريچههاي آجري تا مغازههايي كه كركرهشان را بالادادهبودند كشاندهبود و انگار داشت ذرههاي گرد را همراه خودش بالاميكشيد. هر چه ادامه مطلب |