تبليغاتX





Powered by WebGozar

داستان و شعر داستان و شعر داستان و شعر داستان و شعر داستان و شعر داستان و شعر داستان و شعر كارگاه داستان
دقیقه های داستان نویسی
 آيا مي توان در داستان از فعل به صورت عاميانه استفاده كرد؟(پرسش بازديد كنندگان)

 

گشایش

آن چه مرا واداشت در اين با ره صحبت كنم  نكته اي بود كه يكي از بازديد كنندگان  به آن اشاره كرد. اهميت اين موضوع زماني به چشم خواهد خورد كه به تمايز زبان شعر و داستان توجه كنيم.  زبان شعر گرايشي شديد به اسم و صفت دارد و از فعل مي گريزد ، اما نثر داستاني به شدت وابسته به فعل هايي است كه بايد با  دقت انتخاب شوند. اين نكته دقيقاً با گرايش شعر به ايجاز و داستان به اطناب  رابطه دارد، البته اين جا اين نكته را اضافه كنم كه زبان داستان هميشه به اطناب گرايش ندارد. جداي از داستان ها ي مينيمال - كه كم را هم زياد مي دانند - داستان ها ي شعر گونه سعي  دارند زبان شعر و داستان را در هم بياميزند.

جداي از اين موضوع، زماني كه از داستان كوتاه  و حتي داستان هاي از گونه ي مينيمال سخن مي گوييم، آن چه ما را متوجه ي زمان در جمله جمله ي داستان مي كند  بيش از هر چيز، چگونگي كاربرد فعل است. در بيشتر مورد ها تنها فعل جمله ها زمان را به خواننده نشان مي دهد  و خواننده با توجه به فعل درك مي كند كه آن چه روايت مي شود از زمان حال است، يا فلاش بك به گذشته.

در بسياري از داستان كوتاه هايي كه به صورت حرفه اي نوشته شده اند، فعل ها در كنار فضاسازي متفاوت خواننده را راهنما مي شوند كه راوي فلاش بك زده  است. 

 در اين جا ترجيح مي دهم  وارد بحث هاي ويراستاري فني نشوم . شايد جداگانه مطلبي در باره ي كاربرد فعل ها در زبان معيار نوشتم.

كاربرد فعل به صورت عاميانه

راوي داستان بايد  براي استفاده از صورت عاميانه ي فعل - يا هر كار غير تعارف و حتي متعارف-  توجيه داشته باشد. بي شك  اگر راوي به نويسنده نزديك باشد به گونه اي كه تقريباً او را با نويسنده يكي بدانيم، براي عاميانه آوردن فعل هاي داستان در بخش هايي كه از زبان راوي روايت مي شود توجيهي نمي ماند. زماني هم كه راوي در جايگاه شخصيتي از داستان قرار مي گيرد با طرح اين بحث كه راوي شخصيتي مستقل است و در جايگاه شخصيت قرار مي گيرد بي آن كه خودِ شخصيت باشد نمي توان گفت راوي ناچار است به زبان شخصيت كه زبان شكسته است صحبت كند. حال اگر اين راوي اول شخص خطابي باشد به اين معنا كه با دو شخصيت رو به رو باشيم كه تنها صداي يكي از  آن ها را مي شنويم. آيا توجيه منطقي براي استفاده از فعل عاميانه وجود دارد؟ اين جا موضوع قدري تامل برانگيز است ، ولي ترجيح من اين است كه اين جا هم با توجه به مستقل دانستن راوي اين كار را نكنيم . اگر راوي ما دوم شخص باشد نيز همان بحث راوي سوم شخص پيش مي آيد.

نكته اي كه بايد به آن توجه كنيم  زماني است كه يكي از شخصيت ها يا راوي اي كه در جايگاه شخصيت قرار گرفته است مي خواهد درمورد باور هاي مردم درباره موضوعي سخن بگويد. اين جا از فعل ها به صورت صفت مفعولي استفاده مي كند. مثلاً «مي گفتند همان شب جسد را ديده بوده و برده بوده گذاشته بوده لب باغچه بعضي مي گفتند هنوز نمرده بوده».

اما از زبان راوي كه بگذريم. ديالوگ ها و منو لوگ ها كه زبان شخصيت هاي داستان هستند، بحث جداگانه

اي مي خواهند كه ترجيح مي دهم بعد ها جداگانه درباره ي آن بنويسم.

           نتيجه اي كه در اين جا مي خواهم بگيرم اين است كه داستان براي اين كه دقيقاً در ژاندر خود قرار بگيرد، از فعل ها به عنوان مهم ترين گزينه ي قوام يافتگي زبان در داستان به دقت استفاده مي كند. و چون راوي مستقل از نويسنده و شخصيت هاست و ناچار نيست از زبان محاوره استفاده كند،‌ فعل ها را به صورت معيار مي آورد.

درست است كه راوي اول شخص مي تواند با استفاده از زبان محاوره ،مخصوصاً فعل هاي عاميانه و شكسته ايجاد صميميت كند ، ولي ما در داستان دنبال اين هستيم كه خواننده را از كار خودمان شگفت زده كنيم و اين شگفت زدگي در او ايجاد لذت مي كند.

هر چند تا حدي سليقه در اين موضوع دخيل است، بايد توجه كنيم كه به عنوان يك نويسنده وقتي از چيزي زياد استفاده كنيم ، سليقه ي ما مي شود. به نظر من هنرمند موفق كسي است كه دست روي همين سليقه بگذارد و خود را سخت سليقه كند و اين سخت سليقگي موجب شود آثار خود را بارها و بارها بازنويسي كند.

                                                     محمد تقي حسن زاده توكلي

                                                                                       م.ح.سپنتا

                                                                                     20/ تير/ 1387 

|+| نوشته شده توسط محمد تقي حسن زاده توكلي در جمعه 1387/04/21  |
 این داستان در جشن واره ی شعر و داستان شاهوار برنده ی جایزه ی اول شده است

 

خاطرات يكي از چاكران شاه‌عباس به ضميمه‌ي ياد داشتي ديگر

 

    ته‌مانده‌ي نوري كه خود را به زور از تنها روزنه  اين‌جا كشانده تا نشان‌دهد در به بيرون راه‌دارد تا پاي ديوار كشيده‌شده‌است. عقرب‌ها دارند به شكاف ديوار‌هاي شكم‌داده بر‌مي‌گردند، بي‌آن‌كه بايستند، و به صداي در گوش‌دهند كه قژقژكنان نور را تو مي‌اندازد، و بوي خون تازه را تا سينه‌ي داركوب‌ها مي‌كشد. صداي داركوب‌ها در سرم چرخ‌مي‌خورد، و زوزه‌ي گرگ‌ها را به يادم مي‌اندازد. پيش از اين كه نور بيرون نگاهم را كور‌كند، خون ليسيده‌ي روي زمين و استخوان‌هاي ليسيده نگاهم را تا پاي ديوار مي‌كشد، و در شكاف‌ها دنبال موجوداتي مي‌گردد كه لحظه‌اي پيش دوره‌ام كرده‌بودند، و حالا زير شكاف ديوار‌هاي شكم‌داده منتظر ميهماني بعدي‌شان مانده‌اند.

    اين بيرون همه‌جا تار‌شده‌است. سرم راست به كمر يكي از نگهبان‌ها مي‌خورد، و يك چيزي دستم مي‌افتد. نگاهم به غلاف شمشير نگهبان‌ها تيز‌شده‌است كه دو عقربِ در هم چنگ‌انداخته، روي آن نقش‌شده‌است. نگهبان كتاب را از دستم مي‌گيرد. يك برگ آن را مي‌كند، و كاغذ را دستم مي‌دهد ، و هنوز نصف برگ‌هاي كتاب كنده‌نشده‌است. يكي‌شان مي‌گويد؛ « كي به آخرين برگ مي‌رسيم؟» آن يكي؛« هيچ‌گاه! حسنش اين است كه بر همه برگ‌ها يك چيز نگاشته‌اند»، و هر دو تا جايي عقب‌‌مي‌روندكه بتوانم كلاه ترك‌تركشان را، رداي سرخ بلندشان را ببينم، و تا كمر برايم دلا مي‌شوند كه نيزه‌ي بيرون‌آمده از كلاهشان در چشمانم برق‌بزند. دو نگهبان همين‌طور دلا‌شده عقب‌عقب مي‌روند تا به سايه‌ي درختي تكيه‌دهند، و پايش بنشينند كه من با اين كاغذ خلوت‌كنم :

    « به پارسي گوييم؛" هر كس تني را جز به تدارك قتل نفس و جز فساد در زمين بكشد، گويي همه‌ي مردم را كشته‌است". طايفه‌اي از ايشان اين را دست‌‌مايه‌اي ساختند از براي تلبيس كه" بل سوّلت لكم انفسكم امرا" [1].تو يك تن كشته‌اي چه پرهيزي كه بيش خون نريزي؟                                                                                                      وديگر گفتند: اگر اين قتل به فرمان كند، مستحق پاداش است كه مجاهدان ميدان نيز اين چنينند، و اگر جز به فرمان، عيسي[ع] كالبدي را جان بخشد، گريبانش به چهارم آسمان بردوزند، و طايفه‌اي گفتند اين فرمان خاص اميران راست».    

        پدرم قصاب بود، چون پدرش قصاب بود، ولي نتوانسته‌بود گوشت به خوردم بدهد. هميشه مي‌گفت: « مجبور‌شوي گوشت آدم هم مي‌خوري»، ولي اولين كسي كه اين كار را كرد من نبودم.

    آن‌موقع صداي داركوب‌ها از سقف مي‌آمد، و ميان بوي عرق مي‌پيچيد. همه به هم چسبيده‌بوديم، و خيسي تن هم‌ديگر را حس‌مي‌كرديم. ديوار‌هاي شكم‌داده هنوز شكاف‌نخورده‌بودند، و صداي قريچ‌قريچ جانور‌ها از زير آن شنيده‌مي‌شد. باريكه‌ي زير در تنها روزن آن‌جا بود، ولي آن‌جا تاريك نبود، و هيچ منبعي براي اين نور پيدا نمي‌كرديم تا اين كه همه فهميديم اين نور از كجاست بي آن‌كه به يك‌ديگر بگوييم.

    من نمي‌فهميدم توي آن بوي عرق، وقتي آدم نمي‌توانست جا‌به‌جا شود، و از هر طرف خيسي تن ديگري به آدم مي‌چسبيد، دلا‌راست شدن براي يكي مثل خودشان چه مفهومي داشت. اسمش«خسرو» بود. مو هاي قهوه‌اي تاب‌دار تا شانه‌اش مي‌رسيد. راحت مي‌شد پيدايش كرد، چون تنها لباس او سفيد بود، و گاهي آدم را به فكر مي‌انداخت كه نور آن جا از همين لباس باشد تا اين كه اتفاقي افتاد، و همه چيز را روشن‌كرد.                  

    دلا‌راست‌شدن يا هر كار ديگر به ما كمك نمي‌كرد. كناري‌ام به زور دستش را بيرون‌مي‌كشيد تا به پيشاني‌اش فشار‌دهد، ‌و ‌من ‌هرچه مي‌كردم نمي‌توانستم جايي براي پايم باز‌كنم. دست رو به رويي‌ام به كمرش بود، و سعي‌مي‌كرد صاف بنشيند، و دوباره خسته‌مي‌شد. بوي عرق برايمان عادي مي‌شد، ولي چند لحظه بعد چنان شديد مي‌شد كه دوباره به سينه‌مان فشار‌مي‌آورد. تنها مي‌شد به صداي داركوب‌ها دقيق‌شد، و لحظه‌اي همه چيز را فراموش‌كرد كه كم‌كم آن هم برايمان محو‌شد. ديگر نه بوي عرق ، نه سر‌درد، نه پا‌درد، نه كمر‌درد. همه فراموش‌شدند. چشمانمان به عمق ديوار‌ها خيره‌شده‌بود. همان جايي كه صداي قريچ‌قريچ مي‌گفت، جانوراني آن‌جا زير ديوار‌هاي شكم‌داده اين‌طرف آن‌طرف مي‌روند تا شكافي پيدا‌كنند، و سراغ ما بيايند.

تكه‌هايي- كه شايد هم‌راه‌ پيچيدن صداي داركوب‌ها كه ديگر نمي‌شنيدم- از سقف  مي‌افتاد، به زمين نمي‌رسيد.‌ از همه طرف سمت آن خيز‌بر‌‌‌مي‌‌‌داشتند، و همين كه لبشا ن به آن مي‌‌‌رسيد، بر‌‌‌مي‌‌‌گشتند. من تنها تماشا‌‌‌مي‌‌‌كردم. ‌‌‌قدم نمي‌‌‌رسيد همه چيز را ببينم. همه طرف تكه‌‌‌هاي كاه‌‌‌گل مي‌‌‌پريدند، و بعد يك طرف پرتش مي‌‌‌كردند. يك بار كه يك تكه افتاد جلوي دستم،  بزاق ازش مي‌‌‌چكيد.

    دوباره صداي داركوب‌‌‌ها در گوشم مي‌‌‌پيچيد، اما من زوزوه‌‌‌ي گرگ‌‌‌هايي را مي‌‌‌شنيدم كه حلقه‌‌‌زدند وپوزه‌‌‌هايشان را رو به هم‌‌‌ديگر گرفته‌‌‌اند، و از زور گرسنگي مي‌‌‌خواهند سر هم‌‌‌ديگر بپرند. پدرم هر جا مي‌‌‌نشست از آن گرگ‌‌‌ها مي‌‌‌گفت. براي من قصه شده‌‌‌بود، ولي آن موقع فكر‌‌‌كردم، خودم آن گرگ‌‌‌ها را ديدم. از جا پريدم. ديدم صداها بالا رفته و در هم تنيده‌‌‌شده، و نه مي‌‌‌شود صداي داركوب‌‌‌ها را شنيد، نه قار و قور شكم ديوار را. يك لباس سفيد تكه‌‌‌تكه مي‌‌‌شد، و خونش از دهان همه مي‌‌‌چكيد. تنها من نشسته‌‌‌بودم. همه مشغول‌‌‌بودند، و براي اين كه دومي من نباشم، مجبور‌‌‌شدم ميان آن‌‌‌ها بپرم. پوزه‌‌‌ي گرگ‌‌‌ها در ذهنم بود، و يك تكه در دستم افتاده بود كه همين‌‌‌طور مي‌‌‌تپيد. از دستم سر مي‌‌‌خورد، و نمي‌‌‌توانستم ببينم. يك‌‌‌دفعه همه جا تاريك شده‌‌‌بود. فقط از زير در نور مي‌‌‌آمد. شكم ديوار داشت بچه‌‌‌هايش را مي‌‌‌زاييد، و تنها سايه‌‌‌هاي كشيده‌‌‌شان ديده‌‌‌مي‌‌‌شد كه چنگشان را سپر صورتشان گرفته‌‌‌اند، و شمشير خميده‌‌‌شا ن را از عقب جلو‌‌‌مي‌‌‌دهند. پدرم گفته‌‌‌بود، مجبور‌‌‌شوي اين كار را مي‌‌‌كني، و من از گرگ‌‌‌بودن مي‌‌‌ترسيدم. از اين كه گرگ باشم مي‌‌‌ترسيدم. قلبي كه دستم بود به من گفت گازش بزنم، ولي جويده‌‌‌نمي‌‌‌شد. براي همين دست من افتاده‌‌‌بود.                      

از ديوار‌‌‌ها فاصله گرفته‌‌‌بوديم، و وسط جمع شده‌‌‌بوديم. بوي خون تازه جاي عرق را گرفته‌‌‌بود. صداي عقرب‌‌‌ها را مي‌‌‌شنيديم كه از ديوار پايين‌مي‌‌‌افتند، و جلو‌‌‌مي‌‌‌آيند. يكي گفت؛ دارند بر‌‌‌مي‌‌‌گردند. نگاه‌‌‌كردم. از لاي ديوار‌‌‌هاي شكم‌‌‌داده نگاهمان مي‌‌‌كردند.

دوباره همه گرگ شديم. عقرب‌‌‌ها سرازير شدند، و همه وسط جمع‌‌‌شديم. همه گرگ بودند. همه هم‌‌‌ديگر را دريده‌‌‌بودند. تنها گناه من اين است كه آخرين گرگ من بودم. بعد از آن عقرب‌‌‌ها بر‌‌‌نگشتند. جلو‌‌‌آمدند. دور پايم حلقه‌‌‌زدند. از همه طرف صداي جويدن مي‌‌‌آمد كه در باز‌‌‌شد. نور خودش را تو انداخت، و بوي خون تازه را تا سينه‌‌‌ي داركوب‌‌‌ها كشيد، و عقرب‌‌‌ها به شكم ديوار بر‌‌‌گشتند.

دو نگهبان دوباره تعظيم‌‌‌مي‌‌‌كنند، و كلاه سرخ ترك‌‌‌تركشان كه شمشيرش را جلوكشيده‌‌‌است به دلم چنگ‌‌‌مي‌‌‌كشد. صداي داركوب‌‌‌ها مي‌‌‌آيد، و در سرم زوزه‌‌‌ي گرگ‌‌‌ها مي‌‌‌پيچد.

« امور مملكت معطل‌‌‌مانده. عالي‌‌‌جناب منتظر‌‌‌است.»

                                                                                            

                                                                       محمدتقی حسن‌زاده توکلی

                                                                        سمنان-  ارديبهشت- شهريور86     




 

 

1قرآن (12:18،38:12)؛ بلكه  نفس شما كاري براي شما آراسته است (فولادوند)

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد تقي حسن زاده توكلي در پنجشنبه 1387/03/09  |
 نقد داستان "سوگواری" اثر "آنتوان چخوف"
                                            

 

آنتوان پاولويچ چخوف(1904-1860)

 

داستان سوگواري( 1886)

 

        ناچارم خلاصه اي از داستان را بياورم تا خوانندگاني

 

كه به داستان دست رسي ندارند بتوانند از اين نقد 

 

استفاده كنند.  

 

        ايوا پوتاپوف درشكه چي در غروبي زير بارش

 

برف بي حركت پشت درشكه نشسته و تكان نمي خورد.

 

ناگهان صدايي مي شنود. افسري مي خواهد به جاده ي

 

 ويبورگ برود. ميان راه پيرمرد برمي گردد ولي افسر  چيزي

 

 نمي شنود. افسر مي پرسد و پيرمرد با لبخند مي گويد

 

پسرش هفته ي گذشته درگذشته. شروع مي كند به

 

تعريف كردن داستان مرگ پسرش كه كسي تذكر

 

مي دهد درست براند و افسر مي گويد عجله كن!

 

درشكه چي كه بر مي گردد افسر چشمانش را بسته

 

و تمايلی به شنيدن داستان او ندارد.

 

 

        پس از پياده شدن افسر دوباره به همان حالت

 

برمي گردد. سه جوان سوار كالسكه مي شوند.

 

درشكه چي سعي مي كند با آن ها درد دل كند، ولي

 

باز مجال پيدا نمي كند. ايونا ميان انبوه مردم دنبال

 

كسي مي گردد كه به حرف هايش گوش دهد. با چند تن

 

 ديگر رو به رو مي شود، ولي كسي به حرف هايش

 

گوش نمي دهد. در پايان داستان او را مي بينيم كه دارد

 

داستان را براي اسبش تعريف مي كند و اسب خوب گوش

 

 مي دهد.

 

در این جا سعی ما این است که در کنار نقد داستان 

 

شگردهایی که نویسندگان در داستان های خود

 

 استفاده می کنند آموزش دهیم.

 

 داستان بال این چند سطر آغاز می شود:

 

«هوا گرگ و میش است. دانه های درشت برف گرداگرد

 

 چراغ برق های خیابان که تازه روشن شده اند، چرخ

 

 می خورد و به شکل لایه های نرم و نازک روی بام ها،

 

 پشت اسب ها، شانه وکلاه آدم ها می نشیند»

 

        خواننده پس از خواندن این دو خط زمان(هوای

 

گرگ و میش، جراغ برق های تازه روشن شده، بارش برف)

 

رنگ(بارش ولایه های نرم و نازک برف،

 

چراغ هایی که گرداگردشان را دانه های  درشت

 

برف گرفته است، هوای گرگ و میش ...)مکان(خیابانی

 

که در آن چراغ برق ها قد کشیده اند و بام هایی که

 

کنار ان قرار دارد...)فضا(چراغ برق ها، بام ها، اسب ها،

 

شانه و کلاه آدم ها که زیر لایه ی نرم و نازک برف رفته

 

 اند)را درک می کند. مجموع این ها که فضا سازی

 

نام می گیرد در ذهن او ایجاد می شود. این که نویسنده 

 

هم راه نوشتن داستان عناصری چون زمان، مکان و

 

فضاسازی داستانی را ایجاد کند، به شفاف تر شدن

 

 داستانش کمک می کند. این جاست که نثر داستانی

 

را این گونه تعریف می کنند؛ اگر به زبان معیار زمان

 

داستانی، مکان داستانی و فضاسازی داستانی

 

 اضافه شود، نثر معیار به نثر داستانی بدل خواهد شد.

 

توجه به این جزئیات موجب می شود خواننده داستان

 

را بهتر درک کند.

      

         اجازه دهید، در این جا روی تمایزی که میان

 

اتمسفر و فضاسازی وجود دارد مداقه ای کنیم.

 

         هنگامی که رنگ، بو، فاصله ی میان اشیا

 

(پرسپکتیو)و... روی راوی و شخصیت های داستان

 

تاثیر می گذارد، و ما این تاثیرگذاری را می بینیم- مثلا

 

شدت نور راوی را وا می دارد چشمانش را تنگ کند

 

فضا سازی کرده ایم، ولی اگر این تاثیر را نبینیم،

 

تنها اتمسفر به وجود آمده است.

 

        نکته ی دیگری که در این دو خط باید به آن

 

توجه کرد، پوشیده شدن اشیا زیر لایه های برف است

 

که نوعی پرسپکتیو مکان ایجاد می کند. به این

 

معنا که مخاطب با فضایی مواجه است که در

 

 زمینه ی فضایی دیگر قرار دارد. فضای پوشیده از برفی

 

 می بیند که زیر آن بام ، خیابان و... وجود دارد. بنابراین

 

یک شئ (برف) طوری در فضا قرار گرفته که اشیای

 

 دیگر به درستی دیده نمی شود. این نوع تصویر سازی

 

و دقت به فاصله ی اشیا به فضای داستان بعد می دهد.

 

        در اولین بر خورد ایونا پوتاپف این گونه وصف

 

می شود؛ در شکه چی ای سراپاد سفید که به

 

صورت شبح در آمده است. تا جایی که می توانسته

 

پشتش را خم کرده و تکان نمی خورد، حتی برف روی

 

خودش را نمی تکاند. همه ی این توصیف ها با نقشی

 

 که این درشکه چی در داستان دارد مرتبط است.

 

حالت غم آلودگی اش با به صورت شبح در آمدن،

 

خمیدگی، تکان نخوردن، بی توجهی به بارش برف

 

روی تن او مرتبط است. نویسنده انسانی را توصیف

 

می کند که بتواند به ما جرایی که در ادامه ی داستان

 

 روایت می شود باورایی بدهد وقتی افسر پیرمرد را

 

صدا می کند، می گوید: «خوابی عمو؟» این جزء داستان

 

هم بر اتفاقی که برای درشکه چی افتاده  و او را در غم

 

فرو برده تاکید می کند. از طرف دیگر کم کم ما را با

 

شخصیت افسرآشنا می کند.

 

 این که ایونا در جواب افسر تنها سر تکان می دهد هم

 

 در ارتباط با حالت درونی درشکه چی  و در ارتباط با

 

 اتفاقی که برای او افتاده قرار می گیرد. مجموع این ها 

 

پیش آماده سازی هایی است که قسمت های بعدی 

 

داستان را باور پذیر می کند.در این جا نوعی رخوت هم

 

 نمایش داده می شود.اشاره می کند، بیشتر از سر

 

عادت تا ضرورت شلاق را حرکت می دهد.

         این جا ایونا از میان مردمی که در آمد و

 

رفتند می شنود:«چه کار می کنی گوساله؟» «کجا 

 

می ری خبر مرگت؟ از دست راست حرکت کن!»و... .

 

تاکید روی بی توجهی در شکه چی به اطراف از آغاز

 

 داستان شروع شده  و مدام تکرار می شود. دلیل

 

 این مساله این است که اساس داستان بیان

 

 احساسی است که درشکه چی می خواهد آن

 

را به دنیای اطراف منتقل کند. به بیان دیگر دنبال

 

 هم حس می گردد.

 

          بنابراین لازم است مخاطب این احساس را

 

به وضوح در شخصیت ببیند. پیرمرد بر می گردد به

 

افسر می گوید، پسرش مرده و شروع می کند

 

جریان مرگ را توضیح دهد که دوباره کسی تذکر

 

می دهد:« دور بزن یابو! حواست کجاست؟...» افسر

 

اشاره می کند، عجله کن! ... درشکه چی چند بار

 

دیگر برمی گردد، ولی افسر به گونه ای چشمانش

 

را بسته که نمی خواهد چیزی بشنود.

 

         همه ی دغدغه ی پیرمرد که مرگ پسرش را

 

برای کسی تعریف کند دوباره به وجودش برمی گردد و

 

صحنه ی آغاز داستان تکرار می شود. مردی خمیده و... .

 

        سه جوان می خواهند سوار کالسکه شوند و