آنتوان پاولويچ چخوف(1904-1860)
داستان سوگواري( 1886)
ناچارم خلاصه اي از داستان را بياورم تا خوانندگاني
كه به داستان دست رسي ندارند بتوانند از اين نقد
استفاده كنند.
ايوا پوتاپوف درشكه چي در غروبي زير بارش
برف بي حركت پشت درشكه نشسته و تكان نمي خورد.
ناگهان صدايي مي شنود. افسري مي خواهد به جاده ي
ويبورگ برود. ميان راه پيرمرد برمي گردد ولي افسر چيزي
نمي شنود. افسر مي پرسد و پيرمرد با لبخند مي گويد
پسرش هفته ي گذشته درگذشته. شروع مي كند به
تعريف كردن داستان مرگ پسرش كه كسي تذكر
مي دهد درست براند و افسر مي گويد عجله كن!
درشكه چي كه بر مي گردد افسر چشمانش را بسته
و تمايلی به شنيدن داستان او ندارد.
پس از پياده شدن افسر دوباره به همان حالت
برمي گردد. سه جوان سوار كالسكه مي شوند.
درشكه چي سعي مي كند با آن ها درد دل كند، ولي
باز مجال پيدا نمي كند. ايونا ميان انبوه مردم دنبال
كسي مي گردد كه به حرف هايش گوش دهد. با چند تن
ديگر رو به رو مي شود، ولي كسي به حرف هايش
گوش نمي دهد. در پايان داستان او را مي بينيم كه دارد
داستان را براي اسبش تعريف مي كند و اسب خوب گوش
مي دهد.
در این جا سعی ما این است که در کنار نقد داستان
شگردهایی که نویسندگان در داستان های خود
استفاده می کنند آموزش دهیم.
داستان بال این چند سطر آغاز می شود:
«هوا گرگ و میش است. دانه های درشت برف گرداگرد
چراغ برق های خیابان که تازه روشن شده اند، چرخ
می خورد و به شکل لایه های نرم و نازک روی بام ها،
پشت اسب ها، شانه وکلاه آدم ها می نشیند»
خواننده پس از خواندن این دو خط زمان(هوای
گرگ و میش، جراغ برق های تازه روشن شده، بارش برف)
رنگ(بارش ولایه های نرم و نازک برف،
چراغ هایی که گرداگردشان را دانه های درشت
برف گرفته است، هوای گرگ و میش ...)مکان(خیابانی
که در آن چراغ برق ها قد کشیده اند و بام هایی که
کنار ان قرار دارد...)فضا(چراغ برق ها، بام ها، اسب ها،
شانه و کلاه آدم ها که زیر لایه ی نرم و نازک برف رفته
اند)را درک می کند. مجموع این ها که فضا سازی
نام می گیرد در ذهن او ایجاد می شود. این که نویسنده
هم راه نوشتن داستان عناصری چون زمان، مکان و
فضاسازی داستانی را ایجاد کند، به شفاف تر شدن
داستانش کمک می کند. این جاست که نثر داستانی
را این گونه تعریف می کنند؛ اگر به زبان معیار زمان
داستانی، مکان داستانی و فضاسازی داستانی
اضافه شود، نثر معیار به نثر داستانی بدل خواهد شد.
توجه به این جزئیات موجب می شود خواننده داستان
را بهتر درک کند.
اجازه دهید، در این جا روی تمایزی که میان
اتمسفر و فضاسازی وجود دارد مداقه ای کنیم.
هنگامی که رنگ، بو، فاصله ی میان اشیا
(پرسپکتیو)و... روی راوی و شخصیت های داستان
تاثیر می گذارد، و ما این تاثیرگذاری را می بینیم- مثلا
شدت نور راوی را وا می دارد چشمانش را تنگ کند
-، فضا سازی کرده ایم، ولی اگر این تاثیر را نبینیم،
تنها اتمسفر به وجود آمده است.
نکته ی دیگری که در این دو خط باید به آن
توجه کرد، پوشیده شدن اشیا زیر لایه های برف است
که نوعی پرسپکتیو مکان ایجاد می کند. به این
معنا که مخاطب با فضایی مواجه است که در
زمینه ی فضایی دیگر قرار دارد. فضای پوشیده از برفی
می بیند که زیر آن بام ، خیابان و... وجود دارد. بنابراین
یک شئ (برف) طوری در فضا قرار گرفته که اشیای
دیگر به درستی دیده نمی شود. این نوع تصویر سازی
و دقت به فاصله ی اشیا به فضای داستان بعد می دهد.
در اولین بر خورد ایونا پوتاپف این گونه وصف
می شود؛ در شکه چی ای سراپاد سفید که به
صورت شبح در آمده است. تا جایی که می توانسته
پشتش را خم کرده و تکان نمی خورد، حتی برف روی
خودش را نمی تکاند. همه ی این توصیف ها با نقشی
که این درشکه چی در داستان دارد مرتبط است.
حالت غم آلودگی اش با به صورت شبح در آمدن،
خمیدگی، تکان نخوردن، بی توجهی به بارش برف
روی تن او مرتبط است. نویسنده انسانی را توصیف
می کند که بتواند به ما جرایی که در ادامه ی داستان
روایت می شود باورایی بدهد وقتی افسر پیرمرد را
صدا می کند، می گوید: «خوابی عمو؟» این جزء داستان
هم بر اتفاقی که برای درشکه چی افتاده و او را در غم
فرو برده تاکید می کند. از طرف دیگر کم کم ما را با
شخصیت افسرآشنا می کند.
این که ایونا در جواب افسر تنها سر تکان می دهد هم
در ارتباط با حالت درونی درشکه چی و در ارتباط با
اتفاقی که برای او افتاده قرار می گیرد. مجموع این ها
پیش آماده سازی هایی است که قسمت های بعدی
داستان را باور پذیر می کند.در این جا نوعی رخوت هم
نمایش داده می شود.اشاره می کند، بیشتر از سر
عادت تا ضرورت شلاق را حرکت می دهد.
این جا ایونا از میان مردمی که در آمد و
رفتند می شنود:«چه کار می کنی گوساله؟» «کجا
می ری خبر مرگت؟ از دست راست حرکت کن!»و... .
تاکید روی بی توجهی در شکه چی به اطراف از آغاز
داستان شروع شده و مدام تکرار می شود. دلیل
این مساله این است که اساس داستان بیان
احساسی است که درشکه چی می خواهد آن
را به دنیای اطراف منتقل کند. به بیان دیگر دنبال
هم حس می گردد.
بنابراین لازم است مخاطب این احساس را
به وضوح در شخصیت ببیند. پیرمرد بر می گردد به
افسر می گوید، پسرش مرده و شروع می کند
جریان مرگ را توضیح دهد که دوباره کسی تذکر
می دهد:« دور بزن یابو! حواست کجاست؟...» افسر
اشاره می کند، عجله کن! ... درشکه چی چند بار
دیگر برمی گردد، ولی افسر به گونه ای چشمانش
را بسته که نمی خواهد چیزی بشنود.
همه ی دغدغه ی پیرمرد که مرگ پسرش را
برای کسی تعریف کند دوباره به وجودش برمی گردد و
صحنه ی آغاز داستان تکرار می شود. مردی خمیده و... .
سه جوان می خواهند سوار کالسکه شوند و